...

حالا از پس آن همه سال ديکتاتوري عاشقانه ،

 

با يک بطري پر از گلاب ،

 

آمده بر سر خاکم و به آغوش مي کشد  با هر چه

 

بوسه ، سنگ سرد مزارم را

 

و

 

چه ناسزاوار

 

عکسي را که بر مزارم به يادگار مانده ،

 

نگاه مي کند و

 

در حسرت نفس هاي از دست رفته ،

 

به آرامي اشک مي ريزد .

...

تمام تمناي من اما

 

سر برآوردن از اين گور است

 

تا بگويم هنوز بيدارم...

 

سر از اين عشق بر نمي دارم

  
نویسنده : bahar ; ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ فروردین ،۱۳۸٦


 

آنگاه که غرور کسی را له می کنی،

 آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،

آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،

 آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،

 آنگاه که حتی گوش خود را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،

آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ،

می خواهم بدانم، دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی ؟

 بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند ؟

  
نویسنده : bahar ; ساعت ٢:٢٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ فروردین ،۱۳۸٦


سال نو مبارک

عاشق عاشقي باش و دوست داشتن را دوست بدار ....


از تنفر متنفر باش و به مهرباني مهر بورز ....


با آشتي آشتي کن و از جدايي جدا باش ....


ا(( زرتشت ))ا

سال نو بر همه دوستان گلم مبارك

  
نویسنده : bahar ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢ فروردین ،۱۳۸٦


آره صدای پای عيد شنيده ميشه!..

  هميشه شاهد اين بوديم كه در ايام پيش از نوروزآهنگهاي زيادي برحسب حال و احوال جامعه و شرايط روحي مردم خوانده ميشه و هركس بنابه احوالات خودش به اين آهنگها گوش ميده!
مثلا يكي از آهنگها و شعرهايي كه با صداي فرهاد خواننده فقيد هست مي‌گفت كه:
بوي عيدي،بوي توت،بوي كاغذ رنگي،بوي تند ماهي دودي وسط سفره نو.بوي ياس جانماز ترمه مادر بزرگ............ ......... ....
بعضي‌ها كه خاطرات گذشته رو خيلي دوست دارند،با شنيدن اين آهنگ خواه‌ناخواه به گذشته ميرندو ياد اسكناسهاي لاي‌قرآن و اون همه شور و حال دوران قديم خودشون مي‌افتند.ياد رسم قشنگ ايراني كه شب عيد همه دور هم در كنار سفره هفت سين مي‌نشستند و دعا مي‌كردند.ياد شام شب اول سال نو كه مادر پلوماهي براشون درست مي‌كرد.ياد نهار روز اول سال نو كه مادر جون رشته پلو درست مي‌كرد،چون اين باور تو خانواده وجود داشت كه با خوردن رشته پلو،رشته كار در سال جديد به اميد خدا باز بشه!
نميدونم تويي كه الان داري اين متن رو مي‌خوني چند سال داري!؟ايران هستي يا در خارج از كشور!؟اما مي‌دونم مي‌فهمي كه چي دارم ميگم!شايد تويي كه داري مي‌خوني سنت يه طوري باشه كه پيش خودت بگي آخ جون عيد،خريد سال نو!شايدم داري ميگي كه يادش به خير چه روزهايي بود!امسال هم مثل پارسال ميريم شمال و با بچه ها مي‌خوايم منفجر كنيم و لذت ببريم!شايدم داري ميگي كه كاش هنوز هم بچه بودم و شب سال نو به عشق فردا كه قرار هست عيدي بگيرم،تا صبح واسه پولهام نقشه مي‌كشيدم.
ياد اون پيكهاي شادي به خير!13 به در كه ميشد تازه يادمون مي‌افتاد كه اي بابا كلي درس مونده و ............ .!
آره صداي پاي عيد داره شنيده ميشه!هر كسي هم براي عيد يك ترانه‌اي مي‌خونه!از حياط همسايه مي‌شنوي؟شيلنگ رو گرفته رو فشها و داره ميشوره و مي‌سابه!شعله بخاريها داره ضعيف ميشه!بهار آرام آرام داره خودشو نشون ميده!
بازار كه ميري،ماهي هاي سرخ تورو ناخداگاه ياد دوران خاص و خاطر انگيزت ميندازه!خوب آخه داره عيد ميشه!دوباره به اميد خدا لحظات شادي قرار هست كه بيان تو خونه!باز هم نعمت و ......
راستي حواست باشه زياد هم محو اينها نشي چون ممكنه كه ربان براي دور سبزه يادت بره!

وقتي كه به آرشيو موسيقي نوروزي و بهار نگاه مي‌كنم،اسامي زيادي به چشمم مي‌خوره!اما معلوم نيست كه امسال عيد،هركس چه ترانه‌اي قرار هست كه بخونه!كي كدوم ترانه رو مي‌خواد روز سال نو زمزمه كنه!يادم مياد عموم كه تازگي هم فوت كرده يه آهنگي خونده بود كه مي‌گفت:
بهار اومد،بهار اومد،بهار اومد ولي اينهم بدون تو غم‌انگيزه
كجا رفتي؟كجارفتي چرا رفتي!؟بدون تو بهار از غصه لبريزه!
دلم نميخواد كه از اون حس قشنگت بيرونت بيارم!اما يه ذره بيا با هم از طريق اين نوشته بيا باهم همصحبت بشيم.يه مقدار با هم هم دل بشيم.عيد امسال هم تو راه هست و منو توي ايراني براي زنده نگهداشتن ارزشهاي ملي و نگهداري از آداب و قشنگيهاي ايراني بودنمون روزهاي اول بهار،تولد شكوفه رو جشن ميگيريم!به شكرانه گذراندن يكسال زندگي،مثل همه مخلوقات كه لباس نو به تن مي‌كنند،من و تو هم خدارا سپاس مي‌گوييم و خود را با نعمتهاي پروردگار مي‌اراييم و شب سال نو از پروردگار ميخواهيم كه سال جديد رو مثل سال قبل سرشار از بركت و نعمت كنه!مي بيني كه چقدر اين رسم و رسومات زيباست و چقدر لذت داره دور هم نشيني؟!
خيلي اين آيين و رسومات زيبا هستند و جذاب! به قول اوني كه مي‌گفت:شكوفه ميرقصد از باد بهاري،شده سرتاسر دشت سبزو گلناري!
آره همه دلشون مي‌خواد براي عيد و ايام نوروز آهنگ شاد بخونن!همه دوست دارند كه براي عيد آهنگهاي خوشگل تو ضبطشون بخونه!

اما آيا همه مي‌تونن؟
ميخوايم دوباره برگرديم به آرشيو موسيقي عيدنوروز! الان يه شعرو آهنگي كه خيلي به چشم مياد،آهنگ منصور هست.برعكس خيلي از آهنگهايي كه شاد هستند اين يكي خيلي سوزناك هست!
عيد و امسال،عيدي ندارم.گذاشتي رفتي عزيزم من بيقرارم.
عيد و امسال،تنهاي تنهام.به جاي عيدي عزيزم،من تورو ميخوام!
شايد به واسطه كليپ و زمان خونده شدن اين آهنگ همه ياد تلخيهاي زمستان 82 و زلزله ويرانگر بم بيفتند.فاجعه‌اي كه اين آهنگ رو اون سال سرود عيد خيلي از ايرانيها كرد.
اما اين آهنگ هنوز هم توي ضبطها شنيده ميشه!هنوز روي لبها زمزمه ميشه!

  
نویسنده : bahar ; ساعت ۳:٠٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ اسفند ،۱۳۸٥


***

  
نویسنده : bahar ; ساعت ٢:٥٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ اسفند ،۱۳۸٥


 

  
نویسنده : bahar ; ساعت ٢:٤٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ اسفند ،۱۳۸٥


نوروز

يكبار دگر نسيم  نوروز وزيد
دل‌ها به هوای روز نو باز تپيد
نوروز و بهار و بزم ياران خوش باد
در خاك وطن ، نه در ديار تبعيد

نوروز! خوش آمدی صفا آوردی!
غمزخم فراق را دوا آوردی
همراه تو باز اشك ما نيز دميد
بويی مگر از ميهن ما آوردی!

بر سفره‌ی هفت سين نشستن نيكوست
هم سنبل و سيب و دود ِ كُندر خوشبوست
افسوس كه هر سفره كنارش خالی ست
از پاره دلی گمشده يا همدم و دوست

هر چند زمان بزم و نوش آمده است ،
بلبل به خروش و گل به جوش آمده است ،
با چند بهار ، لاله‌ی خفته به خاك ،

نوروز كبود و لاله پوش آمده است!

نوروز رسيد و ما همان در ديروز
در رزم نه  بر دشمن شادی پيروز
اين غُصّه مرا كشت كه دور از ميهن
هر سال سر آمد و نيامد نوروز !

نوروز نُماد جاودان نوشدن است
تجديد جوانی جهان كهن است
زينها همه خوبتر كه هر نو شدنش
باز آور ِ نام پاك ايران من است

دلتنگ ز غربتيم و شادان باشيم
از آنكه درست عهد و پيمان باشيم
بادا كه چو نوروز رسد ديگر بار
با سفره‌ی هفت سين در ايران باشيم

 

(شعر : از نعمت آزرم)

  
نویسنده : bahar ; ساعت ٢:٢٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ اسفند ،۱۳۸٥


***

من با توام و عکسی در قاب چشمان تو...

من با توام و چه بيشمار بی تو مانده ام...

 تو ياسی در گلدان شکسته ی اين دل هستی و چه بيرحمانه باغبان چشمانت خاک قلبم را بی آب و عطشوار رها کرده است...

من با توام و هرم نفسهای تو نسيمی ست مرا و چه نامردانه اسير گردبادهای روزگارم کرده ای...

من با توام...

 نزديک تو...

همدم لحظه های تو ...

و چه خونسردانه از اين همه من گذشتی و به او پيوستی....

من با توام...

تکيه گاهی بر سکوت تو...تبسمی بر وجود تو....ا

شکی بر نبود تو و تو چه بی اعتنا دل بر سايه های هميشه تاريک سپردی و دور شدی...

راهت به کجاست نميدانم....

راهم به کجاست باز هم نميدانم...

چرا مانده ام نميدانم و چرا ميروی... آه... نميدانم....

چرا ميخندی نميفهمم و چرا ميگريم؟...

 نه...ميدانم...خوب ميدانم چرا ميگريم...

چون دوست دارم و ميگذری اما دوستم داشتی و پايبندت شدم...

ميگريم چون گريستی و نابود شدم اما گريستم و شادان شدی...

ميگريم چون فراموشم کردی و به بادم دادی اما من با اين باد روانه نشدم و در حصار عشقی گنگ به انتظار مانده ام...

ميگريم چون قاب چشمانت را که پناه آخرين عکس نگاهم بود به ديگری دادی و عکسم را با دنيايی از اشک و التماس پاره پاره کردی...

ميگريم چون نميدانم بر سز عشقمان چه آمد....

عشقمان پوچ بود يا قلب تو...

وسعت دوست داشتنم کوتاه بود يا کلام عاشقانه ی تو حقير و بی ارزش مينمود...

ميگريم چون نميفهمم که لياقت عشقت را نداشتم يا تو لايق جانی دگر نبودی...

ميگريم چون نفرتم را احساس ميکنم اما باز هم دوستت دارم و ديوانه وار در طلب نگاه توام اما نميخواهمت....

ای خائن هميشه بازيگر...

مغرور باش که با همه ی بديهايت دوستت دارم و فراموشت نميکنم....

 وای وای وای..خداکنه سر و کاری هيچ بنده ای با اينجور بازيهای نامردانه و پيچيده نيفته که خيلی سخته...

حرف زدن در موردش آشونه اما هضم کردنش کار بنده ی دوپا نيست...

حتی اگه هضمم بشه يه زخمی رو دل آدم به جا ميذاره که درمونی نداره....

  
نویسنده : bahar ; ساعت ٢:٢۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ اسفند ،۱۳۸٥


 

هميشه وقتي يکي ازم مي پرسيد چند تا دوسم داري يه عدد بزرگ ميگفتم...


ولي وقتي تو ازم پرسيدي چند تا دوسم داري گفتم : يکي !!!


ميدوني چرا ؟چون قوي ترين و بزرگترين عدديه که ميشناسم ...


دقت کردي که قشنگترين و عزيز ترين چيزاي دنيا هميشه يکين ؟


ماه يکيه ... خورشيد يکيه ... زمين يکيه ... خدا يکيه ... مادر يکيه ... پدر يکيه ... تو هم يکي هستي ...


وسعت عشق من به تو هم يکيه ...


پس اينو بدون از الان و تا هميشه : يکي دوست دارم ...


  
نویسنده : bahar ; ساعت ۳:۳۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ اسفند ،۱۳۸٥


تو

من نشاني از تو ندارم...

اما نشاني ام را براي تو مي نويسم:

در عصرهاي انتظار، به حوالي بي کسي قدم بگذار!

خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو!

کلبه ي غريبي ام را پيدا کن، کنار بيد مجنون خزان زده و کنار مرداب آرزوهاي رنگي ام...

در ِ کلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو!

حرير غمش را کنار بزن!
مرا خواهي ديد با بغضي کويري که غرق عصاره ي انتظار است، پشت ديوار دردهايم نشسته ام .......

  
نویسنده : bahar ; ساعت ۳:٢٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ اسفند ،۱۳۸٥